شمارهٔ ۴۰ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم به زلف خم اندر خم تو در بنداست
چو پای بند به بند تو است خرسنداست
ز چشم مست تو افتاده فتنه در عالم
گناه زلف تو را نیست از چه در بنداست
مگر تو شانه زدی زلف مشک افشان را
که هر کجا نگرم مشک چین پراکند است
هزار درد مرا در دل است وچاره آن
از آن دو لعل شکر بار یک شکرخند است
نه چون لب تویکی لعل در بدخشان است
نه چون رخ تو یکی روی درسمرقند است
ز چشم زخم حسودان مدار باک به دل
بر آتش رخت از خال چونکه اسپنداست
علاج ضعف دلماست شکرین لب تو
طبیب گوید اگر چاره ای است گلقنداست
گرم تونیش خورانی به خاصیت نوش است
ورم تو زهر چشانی به چاشنی قند است
اگر که رشته عمرم چومهر خود گسلی
به ماه روی تو بازم خیال پیوند است
به سینه بار غمت را کشد بلند اقبال
چو برگ کاهی اگر چه چو کوه الونداست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیباییهای یک معشوق میپردازد و احساس عاطفی عمیقی را در وصف او بیان میکند. شاعر از زلف و چشمهای معشوق و تأثیر آنها بر جهان صحبت میکند. او به زلفهای خمیده اشاره دارد که به نوعی او را در بند خود کردهاند. همچنین به دردها و آرزوهای خود اشاره میکند و زیبایی لب و رخ معشوق را با جواهرات مقایسه میکند. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که عشق به معشوق، هرچند که درد و غم به همراه دارد، اما درمانی برای دل و زندگی او محسوب میشود و خیال پیوند با او همچنان در ذهنش باقی است.