نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۵ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

دور ازتو فارغ نیستم از درد و تب روز و شبی

از عشق روی ومویتو دارم عجب روز و شبی

خورشید چون آید بودروز و شود شب چون رود

داری ز چهر و طره تو در روز و شب روز وشبی

چون ظلمت ونورجهان باشد ز موی و روی تو

پیدا به عالمگشته است از این سبب روز و شبی

ساغر مرا چشم است ومی خون دل است وناله نی

گر چیده ام درهجر توبزم طرب روز وشبی

گفت ای بلنداقبال من چونی زهجرم گفتمش

دور از تو فارغ نیستم از درد وتب روز و شبی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق درد و longing فردی است که از عشق و زیبایی محبوب خود دور است. شاعر در اینجا از شب و روز به عنوان نمادی از جدایی و احساس فقدان یاد می‌کند و می‌نویسد که حتی با گذشت زمان، همچنان درگیر غم و اندوه ناشی از دوری محبوب است. او به تأثیر نور و ظلمت در زندگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که وجود محبوبش، روز و شب او را مشخص می‌کند. همچنین، از شراب و ناله‌های ناشی از دل شکستگی سخن می‌گوید و در پاسخ به سوالی درباره حالش، تصریح می‌کند که هرگز از درد و تب عشق او فارغ نبوده است.