شمارهٔ ۴۳۶ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
دلبر ما را به حال ما اگر بود التفاتی
می شدی حاصل ز بندغم دل ما را نجاتی
معنی این را بگویم تا بدانی هجر و وصل است
اینکه می گویند می باشد مماتی وحیاتی
شاه شطرنج ار بشد پیش رخت مات این عجب تر
بی رخش من در شط رنج و غمم چون شاه ماتی
در برم خون گشته دل زآنرو عزیز آمد که دارد
از دهان و لعل یار از رنگ و از تنگی صفاتی
نه کسی درچین چوزلفت دیده مشکی عنبرین بو
نه کسی درمصر چون لعل توروح افزا نباتی
آینه قدرت نمای کیست این جسم چو روحت
چون تودر عالم ندیدم خوش سرشت وپاک ذاتی
چشم مستت درخمار افکنده ما را جامی از می
بر سرلعلت بده از عنبرین خطت براتی
چون توئی دارد بلنداقبال تا حالش چه گردد
داشت حافظ هم به عهد خویشتن شاخ نباتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی خود میگوید و معتقد است که اگر معشوق به حال او توجه میکرد، درد و رنجش تسکین مییافت. او تأکید میکند که عشق هم حیات است و هم مرگ، و این دو حالت در زندگی او به نوعی با هم در ارتباطاند. شاعر خود را مانند شاه شطرنجی میداند که بدون معشوقش دچار مات و حیرانی است. او از زیباییهای معشوقش میگوید و این زیباییها را بینظیر و خاص میداند، و در نهایت به قدرت و وجود معنوی معشوقش اشاره میکند. چشم معشوقش برایش نوشدارویی از شراب عشق است و او را به تماشای زیبایی و خلوص روحش دعوت میکند. شاعر به امید آیندهای بهتر، هنوز هم به عشق خود وفادار است.