نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر کس که باشدش خط و خالی نه دلبر است

دلبر کسی بود که دل او را مسخر است

حال دل شکسته من را ز من مپرس

آگه نیم ز دل که دلم پیش دلبر است

درد ار ز عشق یار بود بهتر از دوا

زهر ار ز دست دوست رسد به ز شکر است

آن کس که در دلش نبودعشق دلبری

درمذهب و طریقت عشاق کافر است

جز سروقد دوست که بر داده مشک تر

سرو آنچه دیده ایم به گلزار بی بر است

تاری ز زلف یار توگفتی به از تتار

یک تار موی او به دو عالم برابر است

گفتی لبان لعل نگار است شکرین

شیرین ترش بگوی که قندمکرر است

چون تونباشد آدمی از حسن ودلبری

غلمان مگر تو را پدر و حور و مادر است

چون قامت ولب تو میسر بودمرا

دیگر چه احتیاج به طوبی وکوثر است

از عشق تو به سیم و زرم نیست احتیاج

زیرا که اشک من همه سیم و رخم زر است

هر کس چومن زعشق شد اقبال او بلند

از خاک راه پست تر از ذره کمتر است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبرانه است. شاعر می‌گوید که دلبر واقعی کسی است که دلش به دیگری وابسته است و از درد دل خود نمی‌خواهد صحبت کند زیرا دلش پیش دلبرش است. او بیان می‌کند که حتی درد عشق بهتر از درمان است و زهر از دست دوست شیرین‌تر از شکر است. شاعر همچنین تأکید می‌کند که کسی که در دلش عشق به دلبر نیست، در مذهب عشق کافر است. او زیبایی دلبرش را با دیگر چیزها مقایسه می‌کند و می‌گوید که عشقش به او هیچ نیازی به دنیا ندارد زیرا اشک‌هایش قیمتشان کمتر از طلا نیست. در نهایت، او بهشت و نعمت‌های دیگر را بی‌معنا می‌داند زیرا عشق به دلبرش برایش کافی است و کسی که عاشق است، به اوج می‌رسد.