نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

چشم من خواب ندارد به شب وخونبار است

بلکه همسایه هم از ناله من بیدار است

جز به دیوار نگویم غم دل پیش کسی

کسی ار باز بود محرم دل دیوار است

گفته بودم که بگویم به تو درد دل خویش

نتوان گفت که درد دل من بسیار است

گر ز دلدار رسد درد به از درمان است

وگر از یار بود نار به از گلزار است

ماه را چون توکجا قامت همچون سرواست

سرو را همچو توکی طره عنبر بار است

نه چوچشم تودراین شهر دگر قصاب است

نه ز زلف تودراین ملک دگر عطار است

سروی الحق نه چوبالای تو در کشمیر است

مشکی انصاف نه چون زلف تودر تاتار است

نیست بر دل حرج از دست تو گرناله کند

که هم ازعشق تو دیوانه وهم بیمار است

گرچه از دولت عشق است بلنداقبالم

لیک این منصب وعزت همه از دلدار است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از درد و رنجی که به دلیل عشق و جدایی تحمل می‌کند صحبت می‌کند. او بیان می‌کند که شب‌ها خواب ندارد و ناله‌اش باعث بیداری همسایه‌ها می‌شود. احساس می‌کند که غم دلش را نمی‌تواند با کسی در میان بگذارد و فقط با دیوار درد دل می‌کند. او گفته بود که دردی را به معشوقش بگوید، اما دردش به قدری زیاد است که نمی‌تواند. شاعر معتقد است اگر درد از دلدار برسد، بهتر از درمان است و این عشق و درد برایش ارزش بیشتری دارد. او زیبایی معشوقش را با مقایسه با طبیعی‌ترین زیبایی‌ها توصیف می‌کند و هر زیبایی دیگر را ناقص می‌داند. در انتها، او اشاره می‌کند که اگرچه در عالم عشق مقام و عزتی دارد، اما اینها همه به خاطر معشوقش است.