نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۸ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

ای دوست که ترک دوستان کردی

تاچندبه کام دشمنان گردی

ازما ز چه بی گنه برنجیدی

آخر ز چه بی سبب بیازردی

هرگز لطفی به ما نفرمودی

گاهی یادی ز ما نیاوردی

از طره وخال خودپی صیدم

افشاندی دانه دام گستردی

گفتم دهن تو کونگفتی هیچ

گفتا که مرا به هیچ بشمردی

تو مونس جسم وراحت جانی

تومرهم زخم و داروی دردی

مهرت رود از دلم رود هر گاه

شوری ز نمک ز زعفران زردی

انکار مکن که از لب لعلت

پیداست که خون عاشقان خوردی

پیوسته به عشق تو دلم من چون

آتش با گرمی آب با سردی

برجور نگار ای بلند اقبال

کردی غلط ار به جز وفا کردی

کس در قدم نگار دلبندش

گر جان ندهد بوی ز نامردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به دوستش خطاب می‌کند و از او می‌پرسد که چرا دوستانش را ترک کرده و به دشمنانش می‌پیوندد. او از بی‌مهری دوستش حاکی است و از او می‌خواست که کم‌لطفی نکند و به یاد آنها باشد. شاعر احساس می‌کند که این دوست با زیبایی و جذابیتش او را فریب داده و اکنون بی‌توجهی‌اش او را آزار می‌دهد. در نهایت، شاعر از درد و رنجی که از بی‌وفایی این دوست می‌کشد، شکایت می‌کند و به وفای واقعی اشاره می‌کند.