شمارهٔ ۴۴۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ای دل چنین درتاب وتب از عشق روی کیستی
آشفته خاطر روز وشب زآشفته موی کیستی
گفتم خلیل الله وشی چون دیدم اندر آتشی
می سوزی اما سرخوشی سوزان ز خوی کیستی
ای گشته از غم تلخ کام ای بر تو لذت ها حرام
افتاده در رنج زکام از عطر بوی کیستی
وادی به وادی کو بهکو صوفی صفت درهای و هو
چون فاخته کوکوی گو در جستجوی کیستی
شب ها نخوابی تا سحر هی نالی از سوز جگر
هر دم به آهنگ دگر درگفتگوی کیستی
دیدم تو را همچون شراب اول شدی شرآخر آب
ای آب خضر دیریاب اندر سبوی کیستی
می بینمت با ذره بین مانند فردوس برین
سرسبز وخرم اینچنین از آب جوی کیستی
بودی سیه گشتی سفید از تو نبودم این امید
الحمد لله المجید از شست و شوی کیستی
همچون بلنداقبال اگر از عشق هستی خون جگر
باید نگردد کس خبر درهای و هوی کیستی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و معشوق خود میپردازد و در جستجوی هویت و ماهیت آن معشوق است. دلش دچار شور و شوق است و بهطور مداوم از خود میپرسد که معشوق کیست و چگونه باید او را شناخت. از عشق و آتش آن صحبت میکند و به رنج و دلتنگیاش از دوری معشوق اشاره میکند. شاعر با استفاده از تشبیهات مختلف به توصیف جلوههای زیبایی و لطافت معشوق میپردازد و برای شناخت او در جستجو و گشت و گذار است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق و جستجوی معشوق نیاز به صداقت و اصالت دارد و در این مسیر، باید به سادگی به حقیقت دست یابند.