نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۲ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خواستم بینم رخت را لن‌ترانی‌گو شدی

آبرو بر باد دادم بس که آتش‌خو شدی

ما همه کوریم و بی‌نوریم آن کو چشم داشت

دید و دانست اینکه اندر جلوه از هر سو شدی

تیغ بر رویت ز ابرویت کشیده چشم تو

یافتم اکنون که از بهر چه جوشن‌مو شدی

صید دل را شاهبازی گر به رفتاری چو کبک

چنگل شیری ز مژگان گر به چشم آهو شدی

لوحش الله گلسِتانی گشته‌ای پا تا به سر

سَرو‌ْقامت غنچه‌لب گل‌چهره نسرین‌بو شدی

رستم ایران و حُسن و دلبری می‌گفتمت

چشم بد دور از رخت می‌بینمت برزو شدی

جز گنه از ما نمی‌آید ز بس هستیم بد

وز تو جز بخشش نمی‌شاید ز بس نیکو شدی

شانه می‌گفتا به زلفش ره ندارد کس چو من

خوب ای دل در بر چوگان زلفش گو شدی

یاد داری گفتمت خواهی بلنداقبال شد

در همان روزی که با دلدار هم‌زانو شدی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و عاشقانه‌اش اشاره می‌کند. او از شوق و زیبایی معشوق سخن می‌گوید و تأثیرات عشقی که بر او گذاشته را توصیف می‌کند. شاعر نسبت به زیبایی‌های ظاهری و باطنی معشوق تأکید می‌کند و به رفتارهای او اشاره می‌کند که باعث جذب او شده است. همچنین، او از درد و سوز دل ناشی از عشق سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که عشقش به معشوق همواره با حسرت و انتظار همراه است. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که تنها نیکوکاری و بزرگواری معشوق را فراموش نخواهد کرد و به یادگاری از روزهایی اشاره می‌کند که با هم بوده‌اند.