شمارهٔ ۴۵۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدی
تا پی کسی سویت نبرد لامکان شدی
نبود تو را مکان و گرفتی به دل قرار
گشتی زما نهان وبه هر سوعیان شدی
هر کس که داشت جان ودلی بردی از کفش
از بس همی بلای دل وخصم جان شدی
ما درددل به جز تونگوئیم پیش کس
زیرا که محرم دل پیر وجوان شدی
ناگفته دادی آنچه دلم داشت آرزو
ای غائب از نظر چه عجب غیب دان شدی
بودی هر آنچه بودی وهستی وجز تو نیست
گفتم بسی غلط که چنین یا چنان شدی
اقبال ما که گشته چنین در جهان بلند
زآنروبود که بادل ما مهربان شدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و محبوبی میپردازد که به دل و جانش نفوذ کرده و او را از دنیای مادی دور کرده است. محبوبی که حضوری نامرئی دارد و به نظر نمیرسد، اما تأثیر عمیقی بر زندگی و احساسات شاعر گذاشته است. او میگوید که هر کسی با عشق و غم دل مواجه شده، تحت تأثیر این محبوب قرار گرفته و درددلهایش را تنها با او ممکن است بیان کند. شاعر از غیب بودن محبوب حیرتزده است و به این نکته اشاره میکند که عشق او باعث شده تا به افکار و خیالات جدیدی برود. در نهایت، شاعر با بیان اینکه وجودش تنها به خاطر محبوب است، تأکید میکند که این عشق او را به بلندی و کمال رسانده است.