نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵۸ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

اگر از زلف تودر دست من افتد تاری

پا به هر جا نهم از مشک شودتاتاری

ماه بودی چورخت داشت اگر گیسوئی

سروگشتی چو قدت بودش اگر رفتاری

چشم مست تو ز بس هوش وخرد برده زدست

نیست درعهد تودیگر به جهان هشیاری

تومگر شانه زدی گیسوی مشکل افشان را

که دراین شهر نمانده است دگر عطاری

گفتی ازناله من خلق نخوابند به شب

من در آن وقت که نالم نبود بیداری

چون من از عشق تودلداده اگر بسیار است

چون تودرحسن نباشد به جهان دلداری

ترسم آنگه شوی آگه ز بلنداقبالت

که نباشد زمن سوخته دل آثاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و جذبه محبوب خود صحبت می‌کند و به تأثیر عمیق عشق او بر دل و روحش اشاره می‌کند. او می‌گوید اگر زلف محبوبش به دستش بیفتد، او را به هر جا ببرد و به این زیبایی و رفتارش می‌بالد. شاعر همچنین از نادانی و بی‌خبری خود در زمان عشقش سخن می‌گوید و می‌گوید که دیگر هیچ آگاهی در این دنیا ندارد. وی به این نکته اشاره می‌کند که شاید محبوبش با شانه زدن به موهایش، همه عطاران شهر را تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر با نگرانی از این که مبادا محبوبش از جلال و شکوه خود آگاه شود و او را فراموش کند، ابراز می‌کند.