شمارهٔ ۴۵۹ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
بینم ای ترک عجب خونخواری
خود بگو بار منی یا یاری
دلم ازدست توخون شد به برم
بسکه بد عهد وجفا کرداری
مشک نارند زتاتار به فارس
که تواز طره دوصدتاتاری
بردی ازیک نگه ازمن دل ودین
بوالعجب حیله گر وسحاری
نیستی از چه نگهدار دلم
آخر ای سنگدل ار دلداری
عهدکردی که به مستی دهمت
بوسه ای هر چه کنم هشیاری
پرسی از حال دلم دل ز کفم
تو ربودی چه عجب عیاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف درد و رنج خود از عشق میپردازد. او از شخصی که به او علاقمند است میگوید و از شکایت و گلهگزاری از بیوفایی و جفاهای او میکند. دلش به خاطر این بدعهدیها خون شده و در عین حال زیبایی و جذابیت طرف مقابل را تحسین میکند. شاعر از او میخواهد که مشخص کند آیا او در واقع یاری اوست یا بار او. در پایان، شاعر از درد و سردرگمی خود در این رابطه صحبت میکند و از طرف مقابل میخواهد تا درک کند که چقدر برایش مهم است.