شمارهٔ ۴۷۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا ز عشق روی خوددیوانه ام کرد آن پری
هم ز کفر آسوده ام فرمود وهم از دین بری
حاش لله آدمیزاد این چنین کی دیده کس
گشته ام حیران که حورت بوده مادر یا پری
خود بر آن بودم که مهر خاوری خوانم تو را
چون نکودیدم ندارد زلف مهر خاوری
بارها رفتم که قدت را دهم نسبت به سرو
خوب چون دیدم ندارم سروچشم عبهری
مهربانی هم دخیل است ای نگار ماه رو
خال وخط وزلف ورخ تنها ندارد دلبری
بی تو هم خون شددلم هم دیدهام خونبار گشت
در غمت دل یاریم بنمود و چشمم یاوری
ای جبینت زهره رویت مه جمالت آفتاب
چون بلنداقبال داری صدهزاران مشتری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این بیتها از عشق و زیبایی معشوق صحبت میکند و به احوالات خود در این عشق اشاره میکند. او دیوانهوار از زیباییهای معشوقش شگفتزده شده و احساس میکند که در عشق به کفر و دین بیتفاوت شده است. شاعر به مقایسه معشوق با موجوداتی همچون حور و پری میپردازد و حیرانیاش را از زیبایی معشوق ابراز میکند. او تلاش میکند تا زیبایی معشوق را در قالبهای مختلف توصیف کند اما نمیتواند حق مطلب را ادا کند. دلش از دوری معشوق خونین شده و چشمانش به خاطر غم او اشکبار است. در نهایت، به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند که به مانند آفتاب درخشان و ستودنی است.