شمارهٔ ۴۸۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بتا به کشتن ما عاشقان چه می کوشی
چوآب بر سر آتش ز کین چه می جوشی
مگر نه زلف توافتاده چون زره به برت
چه حاجت است که دیگر به تن زره پوشی
من شکسته دل افراسیاب شاه نیم
اگر تودر پی خونخواهی سیاووشی
نخورده باده که داری بما چنین سر جنگ
نعوذ بالله اگر یک دوجام می نوشی
هر آنچه دردنهی بر دلم پرستاری
هر آنچه دور شوی از برم درآغوشی
من از غلامیت ای خواجه بر ندارم دست
هزار بارم اگر بنه وار بفروشی
رواست یار نوازد گرت بلنداقبال
که همچو دایره ز اخلاص حلقه درگوشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق خود خطاب میکند و از او میپرسد که چرا برای کشتن عاشقان اینقدر تلاش میکند و به آتش کینه میافزاید. او با اشاره به زلف معشوق که مانند زره بر او افتاده است، میگوید که نیازی به زره دیگری نیست. شاعر خود را شکستهدل میداند و به یاد سیاووش، از خونخواهی سخن میگوید. او همچنین به حالاتی اشاره دارد که ممکن است معشوق در حال جنگ باشد و در عین حال از عشق و دلبستگیاش به او دفاع میکند. حتی اگر معشوق او را بارها به قیمت enslave (غلامی) بفروشد، او از عشق و وفاداریاش دست نمیکشد. شاعر در نهایت به این نکته اشاره میکند که عشق باید با وفاداری و صداقت باشد و به پیوندی عمیق اشاره دارد.