نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

توبرانی اگر ز درما را

نیست ره بر در دگر ما را

شکری کز تونیست باشد زهر

زهر تو هست چون شکرما را

ازگدایان خاکسار توایم

پادشاهی دهی اگر ما را

«گر توانی دلی به دست آور»

مکن اینقدر خون جگر ما را

چاره ای کن که تیر مژگانت

شده در سینه کارگر ما را

یادی ازما نمی کند گاهی

کرده محو از نظر مگر ما را

حاجتی نیستش به سردابه

آنکه گاهی ندیده گرما را

هر که را داده درد دل دلدار

درد دل داده دادگر ما را

بسکه افغان کشد بلند اقبال

از غم هجر کرده کر ما را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از دوری و جدایی صحبت می‌کند. او به عشق و وابستگی خود به معشوق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که اگرچه ممکن است در زندگی دشواری‌ها و غم‌هایی وجود داشته باشد، اما عشق او به معشوق همچنان قوی و پایدار است. شاعر به شدت به یاد معشوق است و از او درخواست می‌کند تا به حال او توجه کند و دلش را بدست آورد. او همچنین اشاره می‌کند که حتی اگر دل پیوندی با عشق نداشته باشد، باز هم رنج و درد ناشی از این عشق را احساس می‌کند. در نهایت، شعر به تلخی و درد هجر اشاره دارد که بر زندگی شاعر سایه افکنده است.