نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۶ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

اگر در آینه روزی جمال خویش ببینی

زحال من شوی آگه به روز من بنشینی

زهی به صنعت باری زماه فرق نداری

جز این که اومه گردون بودتوماه زمینی

نه آفتاب ونه نوری و نه پری و نه حوری

نه آدمی نه فرشته هم آن تمام وهم اینی

ندانمت به چه مانی که جان وجان جهانی

نگیری ار به خطایم نگارخانه چینی

چو پا به عشق نهادم دلی به دست تودادم

بگوکجاست چه شد کو تو را که گفت امینی

اگر که ناصر دین شه شود ز حال تو آگه

که خصم دولت وجانی وشورملت ودینی

کند سیاست وگوید که فتنه ای توبه ملکم

بگو جواب چه گویی چو گویدت که چنینی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی خویش در آینه اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر کسی به زیبایی او بیفتد، حال او را درمی‌یابد و می‌فهمد که چقدر متفاوت از اوست. او در ادامه به توصیف معشوق می‌پردازد و می‌گوید که معشوق نه خورشید، نه نور، و نه هیچ موجود دیگری نیست، بلکه وجودی بی‌همتاست. شاعر از عشق خود سخن می‌گوید و حالتی را توصیف می‌کند که قلبش را به دست معشوق داده است و از او می‌خواهد که حالش را بپرسد. در نهایت، به سیاست و قدرت می‌پردازد و می‌پرسد که اگر کسی از حال او آگاه شود، چه پاسخی باید بدهد. این شعر در واقع تأملی بر عشق، زیبایی و پیچیدگی روابط انسانی است.