شمارهٔ ۵۱۷ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
روا نباشد اگر گویمت که مه روئی
تو آفتابی وپرتو دهنده اوئی
به سیر باغ وگلستان چه حاجت است تو را
که سروقامت وگلچهر ویاسمین بوئی
پی شکستن دلها چوشیر غژمانی
اگر چه گاه نگه چون رمیده آهوئی
به خاک پای تودادیم آبر بر باد
ز بسکه تندمزاجی وآتشی خوئی
مگر نه سروکند جا کنار جوی چرا
توسروقد زکنارم کناره میجوئی
پی سراغ توخلقی زچار جانب ومن
همی چومی نگرم جلوه گر ز شش سوئی
کسی که ازکف اودل نبرده ای نبود
زچشم مست عجب دلفریب جادوئی
به روزمعرکه ای دوست در بردشمن
تو را چه حاجت جوشن که خود زره موئی
لب تو زآن شده شیرین که چون بلنداقبال
مدام معتمدالدوله را ثناگوئی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و ویژگیهای دلربای محبوب خود اشاره میکند. او میگوید که محبوبش مانند خورشید است و زیباییاش به گلها و باغها نیازی ندارد. شاعر به احساسات عاشقانه و درد ناشی از دوری از این معشوق اشاره میکند و از ویژگیهای او، مانند تندمزاجی و دلربایی، صحبت میکند. در نهایت، او میگوید که محبوبش به قدری جذاب و شگفتانگیز است که نیازی به زره و محافظت ندارد، زیرا خود او به تنهایی مانند سپری قوی عمل میکند.