نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۸ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای دل به جان بکوش که اهل نظر شوی

یعنی که خون شوی وز چشمم به در شوی

فرموده دوست نیست به دیوانگان حرج

کن سعی تا ز زلف وی آشفته تر شوی

گر عاشقی بعارض دلدار همچومن

باید به پیش تیر ملامت سپر شوی

هیچ از دهان دوست حکایت نمی کنم

ترسم ازرازهای نهانی خبر شوی

خون گشته ای دلا ونیی کامل العیار

جا کن به زلف یار که تا مشک تر شوی

چون وچرا مکن که چنین شد چنان نشد

حکم است تامطیع قضا وقدر شوی

نه تند شو نه ترش نما رو نه تلخ گو

شیرین به کام تا که چو شهد وشکر شوی

اقبال تو بلندشود همچو من اگر

از خاک راه خوارتر وپست تر شوی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دعوتی به کوشش و تلاش دارد تا انسان‌ها به درک و بینش عمیق‌تری برسند. شاعر می‌گوید که باید از عشق و وفاداری به معشوق غافل نشویم و در این مسیر سعی کنیم تا بیشتر از پیش درگیر احساسات خود شویم. او به عاشقان توصیه می‌کند که در برابر ملامت‌ها ایستادگی کنند و از صلح و شیرینی در روابط خود لذت ببرند. همچنین، از رازهای خود به راحتی سخن نگویند و به جای نشان دادن نارضایتی، باید با آرامش و شیرینی زندگی کنند. در نهایت، از خواننده می‌خواهد که با تواضع و پذیرش قضا و قدر، به مرتبه‌ای بلندتر از خود برسد.