شمارهٔ ۵۱۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به ماه وسرو تو رانسبتی نبودگهی
نه سرو راست قبائی نه ماه را کلهی
مگر که چشم تو دارد به عاشقان سرجنگ
که صف کشیده ز مژگان به گرد اوسپهی
بیا معافر بدار این دل خراب مرا
که از خراب نخواهد خراج هیچ شهی
به یک نگاه دوچشمت دل ازکفم بردند
نکرده آهوی وحشی گهی چنین نگهی
اگر به روی نکویان نگاه هست گناه
تمام عمر به هر لحظه گوکنم گنهی
تویوسفی وبود چاه بر زنخدانت
اگر که یوسف مصری اسیر شد به چهی
چو من نبود کسی درجهان بلنداقبال
گرم به بزم وصال نگار بود رهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد و از تفاوتهای او با دیگران سخن میگوید. شاعر از چشمهای معشوق بهعنوان سلاحی برای جذب عاشقان یاد میکند و از دل شکتن خود در برابر زیبایی او میگوید. از سرخوردگی و نیاز به محبت و توجه معشوق صحبت میکند و به وفور احساس گناه در عشقش اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که در دلش کسی به زیبایی معشوقش وجود ندارد و او را در بزم وصال تنها میبیند.