شمارهٔ ۵۱۰ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای گدای در توهر شاهی
نیست غیر از در توام راهی
نه چمنراست چون قدت سروی
نه فلک راست چون رخت ماهی
نیست الا چه زنخدانت
هست اگردر ره دلم چاهی
نه عجب چون سمندر ار سوزم
بیتواز دل اگر کشم آهی
دل وجان گر طلب کنی دهمت
به خدا نیست هیچم اکراهی
تا ز سوز دلم شوی آگاه
بزن آتش به خرمن کاهی
از تو دارد اگر بلنداقبال
باشدش قدر وعزت وجاهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و ارادت خود به معشوق سخن میگوید. او خود را گدای درگاه معشوق معرفی میکند و بیان میکند که هیچ راهی جز در این درگاه ندارد. معشوق را با زیباییهای طبیعی و اشیاء آسمانی مقایسه میکند و تاکید میکند که تنها زیبایی زنخدان معشوق به عنوان بالاترین زیبایی در دل او نمایان است. شاعر از درد و سوز دلش میگوید و تأکید میکند که حاضر است تمام جان و دلش را برای معشوق بدهد و هیچگونه اکراهی ندارد. در آخر، او اشاره میکند که اگر معشوق سزاوار مقام و اعتباری بزرگ باشد، قطعاً از محبت او بهرهمند خواهد شد.