شمارهٔ ۹۱ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
مشکی عجب ز گیسو آن ترک ماه رو داشت
من درختن ندیدم مشکی که چین اوداشت
نه پا شناسم از سر نه خیر دانم از شر
درحیرتم که ساقی امشب چه درسبوداشت
دیوانه کرد وبنمود دل را به زلف زنجیر
دل هم به دل همین را پیوسته آرزو داشت
دیشب ز عشق آن ماه خوابم نبرد تا روز
دل با من از فراقش از بس که گفتگو داشت
گفتا شدم اسیرش گفتم چگونه گفتا
از خال دانه واز زلف دامی زچار سوداشت
گفتم که زخمت ای دل کرده است از چه ناسور
گفتا ز بوی مشکی کان زلف مشکبوداشت
گفتم که زلف جانان بود از چه رو پریشان
گفتا خبر ز حالت از بسکه موبه مو داشت
گفتم کهطره یار مانند صولجان بود
گفتا بلی مرا هم درپیش اوچوگوداشت
اقبال هر که درعشق چون من بلندگردید
در پیش زلف دلبر او نیز آبرو داشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی محبوب است. شاعر از گیسوان مشکی و زیبای محبوب و تاثیر آن بر قلبش صحبت میکند. او در حیرت است که ساقی چه چیزی برای امشب در نظر دارد و به دلایلی از عشق و فاصله از محبوبش ناتوان از خواب میشود. شاعر نشان میدهد که چگونه عشق او را اسیر کرده و از زخمهای عشق و عطر زلف محبوب میگوید. نهایتاً، او بر این باور است که هر کس در عشق مانند او عمق تجربه داشته باشد، در برابر محبوبش نیز دارای آبرو خواهد بود.