شمارهٔ ۸۹ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به پیش یار مرا هیچ اعتباری نیست
ز هیچ راه به کویش مرا گذاری نیست
فدای دوست نکردم چرا دل و جان را
چو من به جان و دل خود ستم شعاری نیست
دلم بگفت که برخیز وفکر کاری کن
جز اینکه خاک بریزم به فرق کاری نیست
کسی نمی دهدم باده بهر دفع خمار
ویا چومن همه مستند وهوشیاری نیست
به خیبر تن من الامان ز مرحب نفس
فغان که حیدر کرار و ذوالفقاری نیست
از آن زمان که شنیدم غفور وغفار است
چومن به این همه عصیان امیدواری نیست
مخوان حدیث ز دوزخ بر بلنداقبال
که پیش هجر رخ دوست چون شراری نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بیاعتباری و دشواری عشق به معشوقش حرف میزند و بیان میکند که هیچ راهی برای رسیدن به او ندارد. او از فدای جان و دلش برای عشق سخن میگوید و حسرت میخورد که هیچ کاری جز انداختن خاک به سر خود نمیتواند انجام دهد. احساس تنهایی و بیکسی در او موج میزند و از عدم دسترسی به عشق واقعی، ناامید است. در نهایت، او به یادآوری عذاب دوزخ و پیامدهای گناهانش میپردازد و معتقد است که در برابر دوری معشوق هیچ امیدی ندارد.