شمارهٔ ۹۳ بلند اقبال
بلند اقبال / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوشم آن ترک پریچهره به بر آمد ورفت
تندوآهسته تر از باد سحر آمد ورفت
زیست نمود دمی تاکه ببینم رخ او
چون خیالی که درآید به نظر آمد ورفت
رفت واز رفتنش از دیده خون افشانم
سیل خوناب جگر تا به کمر آمد ورفت
وه که خوب آمد وبد رفت چه خون ها که مرا
از غم دوری رویش به جگر آمد ورفت
وعده می داد که ماند به برم تا به سحر
چه خطا دید که چون راهگذار آمدورفت
بت من همچو قمر بود ولی کلبه من
نه فلک بود که مانند قمر آمد ورفت
گفتم او رابنشین پیش بلند اقبالت
گفت منعمر توام عمر به سر آمدو رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دوری محبوب و تجلی زیبایی او سخن میگوید. او در توصیف لحظهای که محبوب به دیدارش آمده، از احساساتی چون شوق و اندوه سخن میگوید. محبوب چون خیال و مانند بادی نرم میآید و میرود و شاعر از غم دوریاش دلخون است. او وعدههای محبوب را یادآوری میکند، اما نهایتاً با شکست و جدایی مواجه میشود. شاعر به نوعی حسرت و اندوه خود را بیان میکند و به این میاندیشد که عمر او نیز به گذر رفته است.