نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۷ بلند اقبال

بلند اقبال / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

گفتم که درد دارم گفتا دوا دهیمت

گفتم علیل و زارم گفتا شفا دهیمت

گفتم که شدجدایی سر بار بینوایی

گفتا مدار اندوه برگ ونوا دهیمت

گفتم که چون دهانت هیچم نمانده دیگر

گفتا که هر چه خواهی در هر کجا دهیمت

گفتم ز جان به تنگم با بخت خود به جنگم

گفت ار صلاح دانی صلح وصفا دهیمت

گفتم به چشم مردم خوارم ز عشق رویت

گفتا ببین چگونه قدر و بها دهیمت

گفتم که داده عشقت آسودگی به دهرم

گفتا که رستگاری هم نیز ما دهیمت

گفتم گدای کویت آمد بلنداقبال

گفتاکه تاج و تختی چون پادشا دهیمت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و مشکلاتش صحبت می‌کند و به معشوقش می‌گوید که از زندگی خسته و رنجور است. معشوق پاسخ می‌دهد که به او کمک خواهد کرد و به او شفا می‌دهد. شاعر احساس ناتوانی و جدایی را نیز بیان می‌کند، و معشوق وعده می‌دهد که از اندوه او بکاهد. همچنین، شاعر از خوار بودن خود در نظر مردم گله می‌کند و معشوق به او امید می‌دهد که ارزش و منزلت پیدا کند. در نهایت، شاعر به عشق و بندگی‌اش اشاره می‌کند و معشوق به او نوید بلندمرتبه بودن و پادشاهی می‌دهد. این گفت‌وگو نشان‌دهنده امید و عشق است.