شمارهٔ ۴۳ - قطعه بلند اقبال
بلند اقبال / قطعات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
گرچه به ملک سخنوری شهم اما
غیر طلبکارها سپاه ندارم
کفش ندارم کلاه چون شودم نو
کفش چو نو گرددم کلاه ندارم
مال بود مار وجاه چاه از آنرو
مال نخواهم هوای جاه ندارم
سینه ام از بس ز درد وغصه بود تنگ
آه که در سینه جای آه ندارم
هرکه توبینی بو رهیش به جائی
من به جز از کوی دوست راه ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر میگوید که با وجود مهارت در شعر، از کسانی که فقط طلبکار هستند بینیاز است. او کفش و کلاهی نو ندارد و وقتی یکی را داشته باشد، دیگری را نخواهد داشت. همچنین، او به دنبال مال و مقام نیست و احساس میکند که سینهاش از درد و غم شدید به تنگ آمده است. او تنها راهی که میشناسد، راه دوستی و محبت است و به جز آن، راهی دیگر ندارد.