شمارهٔ ۴۷ - قطعه بلند اقبال
بلند اقبال / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
نیست از جان و دل عزیزتری
خواستم پیشکش کنم دل و جان
عقل گفت ای بری ز هوش و خرد
مانده ام در کمال تو حیران
نبرد سوی بصره کس خرما
نبرد زیره کس سوی کرمان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عشق و محبت خود به محبوب میپردازد و میگوید که هیچ چیزی عزیزتر از جان و دل محبوبش نیست. او خواسته تا جان و دلش را به محبوب پیشکش کند، اما عقلش او را از این کار بازمیدارد و او را متحیر در زیبایی محبوب میکند. همچنین اشارهای به سفر و تجارت خرما و کالاهای دیگر میشود که نشاندهندهی زندگی روزمره است.