بخش ۱۰ - گفتگوی گل با بلبل بلند اقبال
بلند اقبال / بخش دوم - داستان گل و بلبل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
گل از بلبل از بس که در خنده شد
ز خود بلبل زار شرمنده شد
به بلبل بگفت ار به من عاشقی
اگر من چو عذار تو چون وامقی
نمردی چرا در فراق از غمم
که تا زنده گردی کنون از دمم
مگر عاشقی کاری آسان بود
بلای دل و آفت جان بود
بسا کس که در عاشقی مرده اند
بسی آرزوها به گل برده اند
توکی همچو عشاق دلخسته ای
به تهمت به خود عشق را بسته ای
اگر عاشقی کو ادب های تو
چه شد یا رب نیم شب های تو
بودعاشق اندر بر دوست لال
شود محو جانان به بزم وصال
تو بس گفتگو پیش من می کنی
تو آشوب ها در چمن می کنی
رو از عاشقی دم مزن پیش من
نمک پاش کم باش بر ریش من
بشو ساکت اندر برمن دمی
که تا گویم از وصف عاشق کمی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، بلبل از خندیدن و شادی گل شرمنده شده است. گل از بلبل میخواهد که اگر عاشق است، چرا در فراق او غمگین شده و زنده نمیماند. او به بلبل یادآوری میکند که عاشقی کار آسانی نیست و بسیاری در این راه جان سپردهاند. گل بلبل را متهم میکند که فقط به حرفهایش بها میدهد و نمیتواند احساسات واقعی عاشقانه را درک کند. او از بلبل میخواهد که به جای صحبت کردن، سکوت کند تا او بتواند از عشق و درد عاشقانه بگوید.