نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۲ - دلداری دادن تاک بلبل را بلند اقبال

بلند اقبال / بخش دوم - داستان گل و بلبل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

به بلبل چنین پاسخ آمد ز تاک

که خود را مکن از غم دل هلاک

گلت را فرود آورم از غضب

کنم بخشش جرمت از او طلب

ولی گل دلش هست نازک بسی

ندارد بدان نازکی دل کسی

کنون چاره کار باید نمود

که گل آید ازخشم شاید فرود

چومی بینم این سان اسیر غمی

به حال توسوزد دل من همی

مکش آه وافغان از این بیشتر

که آهت زند بر رگم نیشتر

مخور غم شفیع گناهت شوم

به درماندگی ها پناهت شوم

چرا کس کند کاری از جاهلی

که باز آرد آخر پشیمان دلی

اگر کس کند حاجتی را روا

روا حاجتش را نماید خدا

وگر کس دلی را به دست آورد

به دست آنچه در دهر هست آورد

دل آزار کم شو گر اهل دلی

دلی را مرنجان اگر عاقلی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

بلبل به تاک می‌گوید که باید از غم دل کنار بیاید و نگران نباشد. او وعده می‌دهد که گل را از خشم دور کند و سعی کند تا بخشش را از او بگیرد. اما گل، نازک و حساس است و باید به حال او توجه کرد. بلبل احساس می‌کند که دیدن غم دیگران، دل او را نیز می‌سوزاند و از او می‌خواهد که بیشتر آه و ناله نکند، زیرا این کار فقط به رنج او می‌افزاید. او می‌خواهد که در مشکلات گناهانش، پشتیبان او باشد و به او کمک کند. در نهایت، بلبل تأکید می‌کند که اگر کسی بخواهد کمکی به دیگری کند، باید از خدا مدد بگیرد و دل‌ها را با محبت و عطوفت تسکین دهد تا دیگران آزار نبینند.