نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۸ - جواب گل به تاک بلند اقبال

بلند اقبال / بخش دوم - داستان گل و بلبل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

بگفتا گل ای تاک روی چمن

سیه گشته در پیش چشمان من

دلم بسکه سیر از گلستان شده است

گلستان به پیشم چو زندان شده است

برآنم که بیرون روم از چمن

خوش است ار نباشم در این انجمن

ز سیاره بدهد منجم خبر

نه از ثابت آن اختران دیگر

شنیدم که فرموده پندی حکیم

که شادان بود روح او در نعیم

به هر جا که گشتی بر خلق خوار

به عزم سفر خیز وبربندبار

درخت ار نمی داشت یک جا مقر

کی ازاره وتیشه بودش خطر

وگر آب می بود جاری به جو

نمی شد بدوگنده از رنگ و بو

چرا رنگ وبو راکنم گند و زشت

شوم از چه دوزخ که هستم بهشت

بهل تا ز گلزار بیرون روم

ازین بیشتر از چه دل خون شوم

بلی در دیاری که کس گشت خوار

همان به که بیرون رود زآن دیار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گویا شاعر به گل (که نماد زیبایی و زندگی است) اشاره می‌کند و از حس ناراحتی و خستگی‌اش نسبت به گلستان صحبت می‌کند. او می‌گوید که به‌خاطر کثرت گل‌ها و زیبایی‌ها دیگر لذتی نمی‌برد و این مکان برایش به زندان تبدیل شده است. شاعر تمایل دارد از این مکان بیرون برود و به سرزمین جدیدی سفر کند، حتی اگر دیگران او را تحقیر کنند. او به پندی از حکیم اشاره می‌کند که تنها در سفر و حرکت است که انسان می‌تواند آزاد و شاد باشد. در نهایت، او می‌خواهد از این گلزار خارج شود تا احساس بهتری داشته باشد، چرا که در دنیایی که دیگران تحقیر می‌شوند، بهتر است که فرار کند.