بخش ۳۱ - حکایت بلند اقبال
بلند اقبال / بخش دوم - داستان گل و بلبل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
جوانی که بود از می جهل مست
بزد سنگ وپای سگی را شکست
که ناگه سواری بیامد ز راه
ز حیرت مرا بود براونگاه
چنان زدلگد اسب بر آن جوان
که آویخت ازپای اواستخوان
ز حیرت پرید از سرم عقل وهوش
که رفت اسب پایش به سوراخ موش
هم آن اسب را پا به کیفر شکست
ز بد هر که بد کرد طرفی نبست
گر افتد کسی از کسی در بلا
هم او بر بلائی شود مبتلا
بروی جهان گر کسی ظالم است
من باور از کس که او سالم است
شود شاه را شیوه گر ظلم وکین
نماند به اوتخت وتاج ونگین
بود هر که راضی به ظلم وستم
همان به که گردد وجودش عدم
به عالم بزرگی است نامش خدا
که بر ظلم هرگز نگردد رضا
مکافات گیرد ز پیر وجوان
حذر کرد می باید از قهر آن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، داستان جوانی نقل میشود که به خاطر نادانی و مستی از بیپروایی به سگی سنگ میزند و پای آن را میشکند. ناگهان سوارکاری میرسد و بر اثر تصادف، پای جوان آسیب میبیند. شاعر با این داستان به پیوندkarma (مکافات) اشاره میکند و میگوید هر کس بدی کند، عاقبتش را خواهد دید. او تأکید میکند که ظلم و ستم عاقبتی ندارد و در نهایت، خداوند است که بر ظلم نخواهد رضایت داد و همگان باید از عواقب آن بترسند. در این دنیا، ظالم هیچگاه سالم نخواهد ماند و کنشهای نادرست به انقراض میانجامد.