بخش ۳۸ - درمکافات بلند اقبال
بلند اقبال / بخش دوم - داستان گل و بلبل / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
یکی خواست کز گل بگیرد گلاب
گل افکنددر دیگ وبر رویش آب
به زیرش همی آتش تیزکرد
به گرمی چوآتش شد آن آب سرد
چو آن آب در دیگ آمد به جوش
صدائی از آن دیگم آمد به گوش
که می گفت آن آب با گل سخن
که ای نازنین چهر نازک بدن
چه کردی که افتاده ای در عذاب
نمی بینم از بهر تو فتح باب
بگفتاگل ای آب آتش مزاج
که ارند عالم به تواحتیاج
من ازخودگناهی ندارم سراغ
ولی چند روزی که بودم به باغ
مرا عاشقی بود بلبل به نام
که او را به من بودعشقی تمام
دمی می شدم گر زچشمش نهان
همی بر فلک می شد از او فغان
نمی گشت یکدم ز پیشم جدا
دل وجان همی کرد بهرم فدا
به شوخی بپایش زدم بسکه خار
مکافاتم این است در روزگار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شخصی تصمیم میگیرد که از گل گلاب بگیرد و برای این کار گل را در دیگ میریزد و آب روی آن میافکند. سپس زیر دیگ آتش تیز میکند تا آب گرم شود. وقتی آب به جوش میآید، صدایی از دیگ به گوش میرسد که آب با گل صحبت میکند. آب از گل میپرسد که چرا در عذاب است و چرا چیزی از او به دست نیامده. گل پاسخ میدهد که او هیچ گناهی ندارد، اما در باغ عاشق بلبلی بوده که عشقش برای او بسیار عمیق بوده است. او میگوید که هر بار بلبل از او دور میشد، دلش برایش تنگ میشد و به همین خاطر در نهایت به این درد و عذاب دچار شده است.