بخش ۲۵ - حکایت بلند اقبال
بلند اقبال / بخش سوم / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
چنان قحط سالی به شیراز شد
که روح از بدن ها به پرواز شد
ملخ کرد منزل به بستان و کشت
اثر از تر وخشک برجا نهشت
همه خلق برکنده دل ازحیات
شده شاه شطرنج وگردیده مات
از آن خلق بی حال ناخوش مزاج
طلب کرد مأمور والی خراج
چنان تنگ شد عرصه بر مردمان
که از زندگانی گذشته و جان
نمانداز برای کسی در دیار
نه پای فرار ونه جای قرار
یکی را به زنجیر بستند سخت
یکی را به بر جامه شد لخت لخت
فقیری دل آشفته چون زلف یار
بشد پیش والی به اصلاح کار
که ازحال این خلق خود آگهی
مفرما به احسانشان کوتهی
بفرمود والی چه احسان کنم
تمنا چه دارند کان سان کنم
بگفتش نخواهد کسی از تو چیز
توچیزی مخواه از کسی ای عزیز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در شیراز قحطی شدیدی رخ داد که مردم در رنج و عذاب بودند و حتی جانشان در خطر بود. ملخها باغها و مزارع را تخریب کردند و آثار خشکی و فساد در همه جا نمایان شد. مردم به شدت ناامید و بدحال بودند و دیگر امیدی به زندگی نداشتند. والی برای جمعآوری مالیات به مردم فشار آورد و در نتیجه بسیاری از آنها به اجبار در شرایط سختی قرار گرفتند. یک فقیر به والی مراجعه کرد و خواست که به وضع مردم رسیدگی کند، اما والی گفت که مگر من میتوانم چه کمکی بکنم و مردم چیزی از من نمیخواهند. این وضعیت نشاندهنده بیتفاوتی و ناتوانی آن والی در برابر مشکلات مردم بود.