نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۶۰ - حکایت بلند اقبال

بلند اقبال / بخش سوم / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

یکی را که گفتند دارد گناه

گرفتندناگه غلامان شاه

نهادند زنجیر بر گردنش

که شدخسته در زیر آهن تنش

ندیدم به رخسار اوگردغم

نه بشنیدم او نالد از درد وغم

به خوشروئی وخرمی هر زمان

همی گفتگو داشت با این وآن

من اورا بگفتم چه سان است حال

که هیچت به دل نیست بیم وملال

بگفتا ندارم غم گیر و دار

که دانم نجاتم دهدکردگار

به طفلی به بازی بدم صبح و شام

یکی صعوه روزی گرفتم بدام

دل اندر بر او ز بس میطپید

منش کردم آزاد واز کف پرید

نکشتم من او را رها کردمش

رها از باری خدا کردمش

به قدری که کردم به منکرده اند

فزونتر مکافات ناورده اند

شه اورا ببخشید وانعام داد

به رویش در عفو و رحمت گشاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، فردی به اتهام گناه دستگیر می‌شود و غلامان شاه او را به زنجیر می‌کنند. ولی او با وجود درد و رنج، از غم و اندوه بی‌خبر است و خوشحال و خوشرو به گفتگو ادامه می‌دهد. وقتی دیگران از حال او می‌پرسند، او می‌گوید که غمی ندارد چرا که به خداوند ایمان دارد و می‌داند که نجات خواهد یافت. او داستانی از یک پرنده می‌گوید که به آن عشق ورزیده و پس از رهایی‌اش از بند، آن را آزاد کرده است. در پایان، شاه به خاطر فروتنی و حُسن نیت او، او را می‌بخشد و مورد لطف قرار می‌دهد.