بخش ۶۱ - حکایت بلند اقبال
بلند اقبال / بخش سوم / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
شبی رفت دزدی سوی خانه ای
که چون مرغ پیدا کند دانه ای
بسی جستجوکرد چیزی ندید
ز بدبختی خویش شد ناامید
ز گرما بر اوگشت غالب عطش
که نزدیک آن شد که افتد به غش
بیامد پی آب نزدیک چاه
به چاهش بیفتاد ناگه نگاه
که نه چرخ دارد نه دلوونه بند
مؤذن صفت شد صدایش بلند
که ای صاحب خانه بیدار شو
ز حال خود ومن خبردار شو
برفتیم لب تشنه از خانه ات
ندیدیم بومی به ویرانه ات
برون آ در خانه ات را ببند
مبادا که غیری رساندگزند
ببین تا چه خوش گفت او درجواب
که داده است ما را خدا فتح باب
کسی راکه جاه است بی بند ودول
چه باکش ز دزد وچه ترسش ز غول
مرا نیست مالی کهترسم ز کس
نه دزدم که خوف آورم از عسس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان درباره دزدی است که به خانهای میرود تا چیزی پیدا کند. او مدتی جستجو میکند اما ناامید میشود و به خاطر تشنگی نزد چاهی میرود. در حین سقوط به داخل چاه، متوجه میشود که هیچکس در اطراف نیست و صدایش را بلند میکند تا صاحب خانه را از وضعیتش مطلع کند. صاحب خانه در جوابش میگوید که او نیازی به ترس از دزد ندارد، چون خود را بینیاز و قدرتمند میداند و از آثار نداشتن ثروت در امان است. این گفتگو نشاندهنده نوعی فلسفه زندگی بیخیالی و بیاعتنایی به خطرات است.