بخش ۸ - در نصیحت اهل غرور و عاقبت امور بلند اقبال
بلند اقبال / بخش چهارم / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
ای که مغروری به جاه ومال خود
دل نسوزانی چرا بر حال خود
هست جاه ومال همچون چاه ومار
گفتمت از این الحذر ز آن الفرار
بر سرت این حد غرور از بهر چیست
در دلت این سان سرور از بهر چیست
کن برون از سر غرور خویش را
وزسرای دل سرور خویش را
روز وشب خو کن به درد ورنج و غم
همچو من میباش خاک هر قدم
خود گرفتم کآسمان شاهت کند
حکمران تا ماهی از ماهت کند
قیروان تا قیروان بخشدتورا
وآنچه می باشددر آن بخشد تورا
مشرق ومغرب تو را آرندباج
خاوران تا خاوران گیری خراج
خود زح لگیرم بود دهقان تو
مشتری گردد کمین دربان تو
بر درت مریخ باشد پاسبان
شمس در خوان توگرددقرص نان
زهره باشد مطرب ایوان تو
هم عطارد منشی دیوان تو
شب روی گردد قمر درکشورت
رخ بساید چرخ بر خاک درت
عاقبت بیرون رود جانت ز تن
عاقبت بر تن بپوشندت کفن
عاقبت مرگت کند ناگه هلاک
عاقبت دهرت عجین سازد به خاک
عاقبت پنهان نمایندت به گور
عاقبت گردی غذای مار ومور
ای بسا سال ومه وشام وسحر
بگذرد کز ما به جا نبوداثر
ای بسا تیر ودی وادیبهشت
درجهان آید که ما باشیم خشت
ای که ناچار آخر کارت فناست
این همه بر سرغرورت کی رواست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به انسانهایی که به مقام و مال خود مغرورند، هشدار میدهد. شاعر به این افراد میگوید که جاه و مال همچون چاه و مار هستند و نباید به غرور دامن بزنند. از آنها میخواهد تا به خوردن درد و رنج عادت کنند و با خاکساری زندگی کنند. شاعر به یادآوری قدرت مرگ و فنا میپردازد و میگوید که در نهایت همه به خاک سپرده میشوند و هیچ نشانی از آنها باقی نمیماند. او تأکید میکند که غرور بر سر نداشتن کمالی که در نهایت به فنا میانجامد، هیچ دلیلی ندارد. به این ترتیب، پیام شعر این است که نباید به دنیا و مال و مقام فریفته شویم، بلکه باید به حقیقت مرگ و ناچیز بودن این دنیا توجه کنیم.