بخش ۲۱ - تمامی سخن ابن عماد
محمد بن عمادالدین خراسانی / روضة المحبین / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای فکر محالت از کجا خاست
فکری نکنی که این چه سوداست
آن دم که صبا به فال فرخ
آمد ز بر تو ای پریرخ
جان را ز فرح به باد دادم
بر دل در خرمی گشادم
گفتم مگر ای بت خطایی
بر من نکشی خط جدایی
چون نامۀ شوق من بخوانی
بر من قلم جفا نرانی
در خط مشوی و رخ نمایی
وز بند غمم دهی رهایی
چون نامه پر از وفا نپیچی
در سرکشی و جفا نپیچی
آگه شوی از درون ریشم
دل شاد کنی به وصل خویشم
لیکن چو پیام تو شنیدم
و آن سرکشی و عتاب دیدم
دیدم که سر وفا نداری
میلی به من گدا نداری
چون خامه برآمد از سرم دود
خوناب دلم ز دیده بگشود
کردم چو خط تو ای ستمگر
از دست غم تو خاک بر سر
تا چند به سر دوم چو خامه
یک روز بخوان مرا چو نامه
بگشای دلم چو خامه از بند
با وصل دهم چو نامه پیوند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به فکر جدایی و غم خود میپردازد و از محبوبش میخواهد که بر او رحمی کند. شاعر به او میگوید که با خواندن نامهاش، نباید خط جدایی را بر او بزند و باید از غم او کم کند. او از درد و عذاب ناشی از بیوفایی محبوبش سخن میگوید و در نهایت به ناامیدی و احساس غم خود اشاره میکند. شاعر آرزو دارد که محبوبش به او توجه کند و از بند جدایی رهایی یابد.