نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۴۵ - نامۀ هشتم از زبان معشوق ابن عماد

محمد بن عمادالدین خراسانی / روضة المحبین / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

گو ای شده مست بادۀ عشق

فرهادصفت فتادۀ عشق

خوش باش و مشو ز وصل نومید

در هجر کسی نماند جاوید

اندوه زمانه را بقا نیست

هر درد که هست بی دوا نیست

در پای فراق اگر شدی پست

آمد گه آنکه گیرمت دست

بسیار جفا کشیدی از من

یک روز وفا ندیدی از من

هستند مرا بسی هوادار

لیکن چو تو نیست کس وفادار

چندان‌که به جورت آزمودم

بدمهری و سرکشی نمودم

از من همه تندی و جفا بود

از تو همه یاری و وفابود

سهل است جفا و جور دلدار

گر زانکه بود امید دیدار

در قول کسی که صادق آید

در راه وفا موافق آید

با او ز ره وفا و یاری

شاید که کنند دوستداری

چون داد نسیم صبحگاهی

بر صدق حدیث تو گواهی

ما نیز به وصل سر درآریم

وز پای تو خار غم برآریم

چون هست وصال ما مرادت

یک روز ز مطلع سعادت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و امید به وصال است. شاعر به دوستش می‌گوید که از درد و جدایی ناامید نباشد، زیرا هیچ دردی دائمی نیست. او به یادآوری می‌پردازد که در گذشته خود، به دوستش جفا کرده، ولی دوستش همیشه وفادار بوده است. شاعر تأکید می‌کند که اگرچه سختی‌ها و جدایی‌ها وجود دارند، اما در نهایت امید به وصال و محبت پایدار می‌تواند همه چیز را تغییر دهد. او اشاره به روزی دارد که به وصال هم خواهند رسید و غم‌ها از بین خواهد رفت.