غزل شمارهٔ ۱۲۴ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ما به گلزار عذارت همه در بستانیم
از خیال می لعلت همه سر مستانیم
نیم جانیست که در پای تو انداخته ایم
نیست لایق چه توان کرد تهیدستانیم
چهره بنما که چو صبحم نفسی بیش نماند
کان نفس را ز سر صدق بر آن افشانیم
گر به سودای تو در پای بگردد سر ما
تو مپندار که از پای تو سر گردانیم
ما به امید تو از راه دراز آمده ایم
سر مگردان که چو زلفت همه سرگردانیم
شعله ی آتش دل هستی ما پست کند
گر نه هرلحظه به آب مژه اش بنشانیم
پیشتر زان که فلک داد ز ما بستاند
ساقیا باده که ما داد ازو بستانیم
ما که پیمان وفا با سر زلفت بستیم
به وفای تو که هم بر سر آن پیمانیم
حالیا در صفت حسن تو چون ابن حسام
در کتب خانه ی عشقت ورقی می خوانیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و longing (نفرین) شاعر به محبوبش است. شاعر از زیبایی و قدرت جذابیت معشوق صحبت میکند و نشان میدهد که چگونه عشق به او، زندگیاش را پر از شور و شوق کرده است. وی همچنین به درد و بیکسی خود اشاره دارد و از محبوب میخواهد که او را بنگرد و به حالش اهمیت دهد. در نهایت، شاعر به عشق و وفاداریاش به محبوبش تأکید میکند و در پی توصیف زیباییهای او است.