نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

حقّا که به حسن تو ملک نیست

گفتم به یقین و هیچ شک نیست

شوری ز لب تو در جهان است

کامروز لبی بدان نمک نیست

در خون و رگ من است مهرت

بی مهر تو هیچ خون و رگ نیست

چشمان تو قلب دل شکستند

رو غمزه که حاجت کمک نیست

بی خط و سجل تو را غلامم

حاجت به قباله و به صکّ نیست

در گردن من که گردن من

او را ز غلامی تو فک نیست

چون ابن حسام مبتلایی

در زیر کبودی فلک نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و عشق شاعر به محبوبش اشاره دارد. شاعر بیان می‌کند که زیبایی محبوبش بالاتر از هر چیزی است و او هیچ شکی در این باره ندارد. لب‌های محبوبش موجب شور و شوق در دنیا هستند و عشق او در وجود شاعر جریان دارد. به گونه‌ای که بدون عشق محبوبش، زندگی‌اش بی‌معناست. شاعر همچنین احساس می‌کند که چشمان محبوبش قلب او را شکسته است و نیازی به مدارک و اسناد برای اثبات عشق و بندگی‌اش ندارد. او خود را غلام محبوب می‌داند و به شدت تحت تأثیر عشق او قرار دارد. در نهایت، شاعر به حال خود می‌پردازد و از شدت عشق و دردهایش می‌گوید.