نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

حسنت که آفتاب تجلی از او گرفت

یک جلوه کرد و مملکت دل فرو گرفت

یک تار از آن دو سنبل پرچین به چین رسید

از زلف مشک بوی تو در مشک بو گرفت

دل اعتکاف کوی تو دارد بر او مگیر

مرغ حریم کعبه نباشد برو گرفت

این آهوی رمیده که اندر کمند تست

او را مران که با سگ کوی تو خو گرفت

گفتم سخن ز کوی تو گویم به خنده گفت

بگذار گفت و گو که جهان گفت و گو گرفت

مه با عذار یار برابر همی نمود

زلفش به شیوه شد طرف روی او گرفت

سر تا به پای هستی ابن حسام سوخت

آه این چه آتش است که ناگه درو گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی است. شاعر به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند که مانند آفتاب در دل او تابیده و آن را پر کرده است. او به زلف و عطر دل‌انگیز محبوب اشاره کرده و از دل خود که به دلدادگی در کوی او معتکف است، سخن می‌گوید. همچنین، به تصورات و شرایط عشق اشاره کرده که همچون آهوی رمیده، او را به دام عشق می‌کشاند. در ادامه، شاعر به تماشای محبوب و زیبایی‌اش اشاره می‌کند و در نهایت به شعله‌های آتش عشق خود می‌پردازد که او را می‌سوزاند. به طور کلی، شعر تجلی زیبایی و احساسات عمیق عاشقانه را به تصویر می‌کشد.