نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰ ابن حسام خوسفی

ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شَرَرِ آتَشِ هِجْرانِ تو در سینه‌یِ ماست

پَرتوِ عَکْسِ خیالِ تو در آیینه‌یِ ماست

هَم‌دَمی نیست که با او نَفَسی بنشینیم

جُز غَمِ عِشْقِ تو کان مونِسِ دیرینه‌یِ ماست

دادِ خود، عاقِبَتِ کار ز ما بِسْتانَد

روزْگارِ سِتَم‌اَنْدیش که در کینه‌یِ ماست

هرکسی «اِبْنِ حِسام» از پی گنجی، رنجی

بُرْد، نَقْدِ سخنِ ماست که گَنْجینه‌یِ ماست

کُرسی ما نَسِزَد چَرْخ که هِنْگامِ سُخَن

زِ بَرِ ذُرْوِه‌یِ او، پایه‌یِ زیرینه‌یِ ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس دلتنگی و غم ناشی از جدایی می‌پردازد. شاعر در آن به آتش عشق و غم که در دلش وجود دارد اشاره می‌کند و می‌گوید هیچ همدمی جز غم عشق‌اش نیست. او از ظلم زمانه و روزگار سخن می‌گوید که در پی کینه و بدی‌اش، زندگی را از او می‌گیرد. شاعر همچنین به تلاش خود برای جست‌وجوی گنجی در زندگی اشاره می‌کند و معتقد است سخن و ادبیاتش به نوعی گنجینه‌ای است که ارزشمند است. در نهایت، او به مقام و ارزش سخن در برابر چرخ‌وفلک اشاره می‌کند.