غزل شمارهٔ ۳۱ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما را به غیرِ یادِ تو، اندر ضَمیر نیست
دِل را دِگَر ز صحبتِ جانان، گُزیر نیست
یاران، مَلامَتِ مَنِ عاشِق، رَها کُنید!
کاین مُبْتَلایِ عِشْق، نَصیحَتپَذیر نیست
دِل، عاشِق است و پَنْد نمیگیرد اندر او
بر وی مَگیر زان که بر او، جایِ گیر نیست
بَر مَن، کمانِ اَبرویِ مِشْکین چه میکَشی؟
خَوش خَوش بِکَش به غَمْزِه که حاجَت به تیر نیست
زُلْفَت نَهاد دامِ بَلا در رهِ دِلَم
آن، کیست کاو به دامِ بَلایی، اَسیر نیست؟
چشمی که آن به رویِ تو، روشن نمیشود
چون بِنْگَری به دیدهیِ مَعنی، بَصیر نیست
«اِبْنِ حِسام»، تِکْیِهگَهِ خاکِ کویِ دوست
در آسْتانِ عِشْق از این بِهْ، سَریر نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوق اشاره دارد. شاعر میگوید که هیچ چیز جز یاد معشوق در دلش نیست و از این عشق نمیتواند فرار کند. او از دوستانش میخواهد که او را سرزنش نکنند، چرا که عاشق در برابر نصیحتها مقاوم است. دل شاعر به عشق دچار شده و نمیتواند نصیحتها را بپذیرد. در ادامه، شاعر به زیبایی معشوق و اثر آن بر خود اشاره میکند و میگوید که زلف معشوق او را در دام عشق گرفتار کرده است. همچنین، او اشاره میکند که چشمی که به معشوق ننگرد، نمیتواند حقیقت عشق را ببیند. در نهایت، شاعر در آستان عشق به معشوق خود، خود را در سیر و سلوک عشق میبیند و میگوید که در این مسیر، هیچ چیز دیگر برایش اهمیت ندارد.