غزل شمارهٔ ۳۲ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خیال ابرویت ار سجده می کنم پیوست
خیال کج نرود طین سر خیال پرست
نظر به چشم تو گفتم مگر نظر دارم
خیال چشم تو بر گوشه نظر بنشست
سواد خامه پرگار گردش قمری
چو خورده دهنت نقطه خیال نبست
گرفت غالیه گون سنبل تو دامن گل
کشید زلف تو مه را چو ماهی اندر شست
کدام جان که ز داغ محبت تو نسوخت
کدام دل که به درد جراحت تو نخست
به ناز اگز بنشینی چو گل به پهلوی سرو
بود هر آینه در جنب اعتدال تو پست
ز دست رفتم و هیچم ز دست بر نامد
ز دست رفته خود را چرا نگیری دست
چو دست ها همه در دامن عنایت اوست
بدار دست ملامت ز دامن من مست
کنون که نرگس مخمور جام زر برداشت
بیار باده که ابن حسام توبه شکست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق اشاره دارد و از شوق و درد ناشی از محبت سخن میگوید. شاعر در سجده به خاطر زیبایی ابروی معشوق میافتد و به کجتابی آن اشاره میکند. او به چشمهای معشوق فکر میکند و تماشای آنها را نشانهای از توجه و محبت میداند. شاعر از زیباییهای معشوق و تاثیر آن بر گلها و طبیعت سخن میگوید و میپرسد کدام جان میتواند در مقابل داغ عشق او تسلیم نشود. در پایان، شاعر از حال خود سخن میگوید و از درد جدایی و عطش عشق یاد میکند و به خاطر گناه عشقش توبه کرده ولی همچنان در جست و جوی وصال است.