غزل شمارهٔ ۳۵ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مپیچ در سر زلفش که سر به سر سوداست
مرو به جانب کویش که در به در غوغاست
دلا ز عشوه چشمش به گوشه ای بنشین
که چشم فتنه کنش دیده ای که عین بلاست
هزار نقش خیال قدت بر آب زدم
بدان شمایل موزون یکی نیامد راست
به سان سرو سهی بر کنار چشمه آب
خیال قد تو در چشمه سار دیده ماست
ز بوی زلف تو در هر چمن که می پویم
نسیم غالیه گردان و باد مجمره ساست
به هر طرف که شود سنبل تو نافه گشای
سخن ز مشک نگویم که ان حدیث خطاست
رواست گر لب تو کام جان ابن حسام
روا کند که لبت جانفزای و کامرواست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی توصیف معشوق و ویژگیهای او پرداخته است. شاعر از جذابیت و فریبندگی چشمان معشوق صحبت میکند و به نوعی هشدار میدهد که کانون فتنه و بلاست. او میگوید که تصویر معشوق در ذهنش مانندی ندارد و زیباییاش از یک سرو بلند نیز فراتر است. همچنین عطر و بوی زلف معشوق در طبیعت پراکنده است و هر جا که برود، زیباییاش همه جا را تحت تأثیر قرار میدهد. در پایان، شاعر به این نکته اشاره میکند که لبهای معشوق، جانافزا و خوشایندند و این نشان از عشق عمیق او به معشوق است.