غزل شمارهٔ ۸۷ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم فدای تو باد ای نسیم عنبر بیز
به دستگیری افتاده ای چو من برخیز
چنین که چشم تو هر گوشه ای کمین دارد
چگونه دل بنشیند به گوشه ی پرهیز
زبس که آتش رخساره ی تو می افروخت
بسوخت خرمن تقوای من به آتش تیز
زدیم در خم زلف گره گشای تو چنگ
که مفلسیم و نداریم هیچ دست آویز
بیا که باده و گل را به هم برآمیزیم
ز دست حادثه ی روزگار رنگ آمیز
بیار کاسه و از می پرآب رنگین کن
زخاک پرشده بین کاسه ی سر پرویز
سوار حادثه هر سو دو اسپه می تازد
نه رخش ازو بتواند گریخت نه شبدیز
فضای سینه ام آتش گرفت مردم چشم
تو مردمی کن و آبی زدیده بر وی ریز
فضای سینه ام آتش گرفت مردم چشم
تو مردمی کن و آبی ز دیده بر وی ریز
بتاخت لشکر غم قلب سینه ابن حسام
پناه می طلبی خیز و در پیاله گریز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره شوق و اشتیاق عاشقانه و درگیریهای روحی شاعر است. شاعر بیان میکند که دلش فدای معشوقش است و به شدت تحت تأثیر زیبایی و جذبه او قرار دارد. او از مشکلات و سختیهایی که از عشق و دلتنگی ناشی میشود صحبت میکند و به سراغ باده و شادمانی میرود تا از درد و رنج خود بکاهد. همچنین، او احساس میکند که در میان مصایب و غمها، نیازمند تسلی و آرامش است و از معشوق میخواهد که به او توجه کند و حالش را بهتر کند. مضمون عمده شعر به عشق، غم و تلاش برای رهایی از رنجهای درونی مربوط میشود.