غزل شمارهٔ ۸۸ ابن حسام خوسفی
ابن حسام خوسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زبس که می کند آن چشم فتنه بر من ناز
به جان رسید دل از عشوه های آن طناز
تطاول سر زلفس نمی توانم گفت
که کوتهست مرا عمر و قصه ایست ذراز
سرشکِ پرده در من ز عین غمّازی
بدان رسید که بر رو فکند مارا راز
چو دسترس نبود آستین کشیدن دوست
بر استانه ی او روی ما و خاک نیاز
دلم ز نرگش جادوی او حذر می کرد
خبر نداشت ز افسون غمزه ی غمّاز
خوش است یکدمه عیش ار زمانه دمساز است
ولی زمانه به یکدم نمی شود دمساز
ز روزگار شکایت نشاید ابن حسام
«زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت چشمگیر معشوقهاش اشاره میکند و از شدت عشق و افسردگی ناشی از آن صحبت میکند. او نمیتواند از زلفهای معشوق و تأثیر آن بر خود بگوید، زیرا عمرش کوتاه است و داستان عشقش طولانی و پیچیده. همچنین، او از گناه غمازی معشوق و رازهایی که بر او افکنده نیز یاد میکند. در پایان، شاعر به این نکته اشاره میکند که هرچند میتوان به لذتی گذرا امیدوار بود، اما زمانه به راحتی دمساز نمیشود و از ابن حسام میخواهد که به جای شکایت از روزگار، با آن سازش کند.