شمارهٔ ۱۴۰ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا ز عشق تو گر شادیی به جان نرسد
تو شاد باش که جز غم به عاشقان نرسد
روا مدار که بیمار لعل چون شکرت
ز پا در آید و دستش بناردان نرسد
بیان طره تو کردمی و لیک دلم
ز بس بشول که دارد بکنه آن نرسد
مه ارچه ابلق گردون بزیر ران دارد
بگرد آنرخ جانبخش دلستان نرسد
نشان قد خود ارزانکه راست میپرسی
بسالها چو تو سروی ببوستان نرسد
بیادگار ز من جان بگیر و خورده مگیر
که دست عاشق بیچاره جز بجان نرسد
لب تو مایه ده عمر جاودانست و لیک
چه سود چون بکسی عمر جاودان نرسد
کجا رسم زلبت من بکام چون هرگز
بکام زان دهن تنگ جز زبان نرسد
چگونه ابن یمین آستین بدست آرد
ترا که پای ز عصمت بر آستان نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از عشق و احساساتش به معشوق میگوید. او بیان میکند که اگر از عشق معشوق شادابی نداشته باشد، بهتر است معشوق شاد باشد، چرا که عاشقان تنها غم را تجربه میکنند. سپس به زیبایی معشوق اشاره میکند و ابراز میدارد که اگر او بیمار عشق است، نباید اجازه داده شود که از پا بیفتد. شاعر همچنین اشاره میکند که زیبایی معشوق چنان جذاب و بینظیر است که هیچکس نمیتواند به او برسد. او از معشوق میخواهد یادگاری از او بگیرد اما بیآنکه چیزی از او بگیرد، زیرا عاشق واقعاً جز جانش چیزی ندارد. در نهایت، او بیان میکند که عشق و لبهای معشوق چه کارایی دارند، وقتی دلی به آن لبها نمیرسد و چگونه او میتواند به معشوق نزدیک شود در حالی که معشوق در مرتبهای بالاتر ایستاده است.