شمارهٔ ۱۶۲ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
روی زیبای ترا نیست در آفاق نظیر
چشم بد دور ز رخسار تو ای بدر منیر
از غم عارض چون شیر و لب چون شکرت
در گدازست تنم همچو شکر اندر شیر
ناوک غمزه خونریز مزن بر دل من
نیست محتاج کمان گوشه ابروت بتیر
هست رخسار من از عشق تو در خون جگر
همچو در آب بقم غرق شده برگ زریر
گفتم ایدوست دلم بسته زلفین تو شد
گفت دیوانه همان به که بود در زنجیر
دلم از حلقه زلفت نرود جای دگر
کی تواند که رود پای فرو رفته بقیر
جان فدا میکنم اما بفدا باز نرست
هر که در بند سر زلف بتان گشت اسیر
خواهم ایدوست که جان بر تو فشانم روزی
لیک ترسم نپذیری که متاعیست حقیر
گر گنه کرد که شد ابن یمین بنده تو
تو بزرگی کن و بر بنده خود خرده مگیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شوق عمیق شاعر به محبوبش است. شاعر زیبایی بینظیر محبوب را توصیف میکند و اظهار میدارد که از غم دوری او رنج میبرد. او از زخمهایی که عشقش به دلش زده سخن میگوید و میگوید که دلش به زلفهای محبوب بسته شده و نمیتواند از آن رها شود. شاعر آرزو دارد که جانش را برای محبوبش فدای کند، اما از اینکه محبوب ممکن است او را نپذیرد، نگران است. در نهایت، او به عظمت محبوب اشاره میکند و از او میخواهد که بر بندگیاش خرده نگیرد.