شمارهٔ ۲۲۰ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
من دوش بیخود یکنفس در کوی جانان آمدم
بی زحمت تن ساعتی در عالم جان آمدم
هرچ آن حجاب راه بود از پیش دور انداختم
ز آن پس مجرد همچو جان در پیش جانان آمدم
ترسم که نبود پاسبان از حال من آگه شود
آگه کجا گردد که من از خویش پنهان آمدم
در هجر جانان مدتی با درد دل در ساختم
دردم رسید اکنون بجان نزدیک درمان آمدم
شبها بروز آورده ام در آرزوی روی تو
تا عاقبت روزی بکام اندر شبستان آمدم
همچون سکندر مدتی در ظلمت آوردم بسر
تا ناگهان همچون خضر نزد آب حیوان آمدم
زین پیشتر با دوستان من پاک سیرت آمدم
رفتم سوی آن دوستان کز پیش ایشان آمدم
بودم عزیز ملک جان در مصر عزت کامران
مانند یوسف ناگهان در بیت احزان آمدم
در عشرت آباد جهان مجموع خاطر چون نیم
عیبم مکن ابن یمین کاول پریشان آمدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از بیخودی و عشق به معشوق سخن میگوید. او به طرز ناگهانی به کوی جانان میآید و از همه حجابها و موانع عبور کرده تا به شفافیت و نزدیکی به معشوق برسد. او از ترس ناشناخته بودن حالش در پنهانی، به دل درد و فراق میپردازد و به یاد معشوق در شبها و روزها آرزو میکند. شاعر به یاد سکندر و خضر در تاریکیها میافتد، و به این نتیجه میرسد که برای رسیدن به معشوق باید با دوستان پیشینش وداع کند. در نهایت، او خود را در عالم عشق و در میان اشتیاق و دردهای دل توصیف میکند و از دیگران خواهش میکند که او را در این حال قضاوت نکنند.