شمارهٔ ۳۰۰ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو آن نئی که ندانی طریق دلداری
ولی چه شود که با ما نمیکنی یاری
بعهد چین سر زلف شام پیکر تو
سیاهروی جهان گشت مشک تا تاری
چنان ز عشق تو مستم که دل نمیخواهد
که هیچگونه رود بر طریق هشیاری
بسان آنلب میگون همیشه ساغر چشم
لبالبست مرا از شراب گلناری
بیاد شادی وصلت که آرزوی دلست
ز دست هجر توان رست اگر تو بگذاری
کمال حسن تو نقصان پذیر می نشود
بقول دشمن اگر دوسترا نیازاری
ز درد ابن یمین هیچکس نمیپرسد
بغیر غم که نماید همیشه دلداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و دلدادگی است. شاعر به معشوقش اشاره میکند و از او میخواهد که او را یاری کند. او به زیبایی و سحر چهرهی معشوقش میپردازد و بیان میکند که از عشق او مست شده است و هیچ تمایلی به فرار از این حالت ندارد. شاعر از زهر جدایی و درد هجر مینالد و آرزوی وصال را در دل دارد. او همچنین به این نکته اشاره میکند که زیبایی معشوق هیچگاه کم نمیشود، حتی اگر دشمنان وارد شوند. در نهایت، شاعر درد و غم خود را بیان میکند و میگوید که هیچکس جز عشق نمیتواند به او دلداری دهد.