شمارهٔ ۶۴ ابن یمین
ابن یمین فریومدی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
شکرست آن لب میگون تو یاقوت روانست
که ازو چشم رهی چشمه یاقوت روانست
بشکر خنده اگر پسته شیرین نگشائی
عقل باور نکند آنکه ترا هیچ دهانست
آب عناب روان گشت ز بادام دو چشمم
بسکه آن پسته شکر شکنت چرب زبانست
حیرت آرند ز رخسار تو صاحبنظران
تا چه چیزست بجز حسن که آنحیرت از آنست
چشم بد دور از آنقامت چون سرو روانت
که ز سر تا بقدم راست تو گوئی همه جانست
هر زمان بر سر آتش نهدم آب دو دیده
بس که پیدا کند اسرار که در سینه نهانست
کامم امروز بده از لب شرینت که فردا
کس چه داند چه شود حال که گیتی گذرانست
گر دل خسته زارم هدف تیر تو گردد
دولت من بود آخر نه که ز آن تیرو کمانست
دارد آشفته و سرگشته چو خود ابن یمین را
زلف مشکینت که سر تا قدم آشوب جهانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از زیبایی و معجزهآسا بودن لبان معشوق سخن میگوید و به توصیف ویژگیهای چشم و صورت او میپردازد. او لبهای میگون معشوق را شکرین و گرانقدر همچون یاقوت میداند و میگوید که اگر او لبخند نزند، عقل نمیتواند وجود او را درک کند. شاعر از تأثیر زیبایی و ظرافت معشوق بر احساسات و افکارش صحبت میکند و به حیرت صاحبنظران از حسن او اشاره میکند. او همچنین درباره گذر زمان و ناپایداری دنیا تأمل میکند و از درد و عشق خود به معشوق میگوید. در نهایت، او زلفهای مشکی معشوق را نماد آشفتگی و بیقراری خود میداند و احساس قلبی خود را به تصویر میکشد.